سعدى
24
بوستان ( فارسى )
حكايت يكى از بزرگان اهل تميز * حكايت كند ز ابن عبد العزيز كه بودش نگينى در « 1 » انگشترى * فرو مانده در قيمتش جوهرى « 2 » بشب گفتى از « 3 » جرم گيتىفروز * درى بود از روشنايى چو روز « 4 » 520 قضا را درآمد يكى خشكسال * كه شد بدر سيماى مردم هلال چو در مردم آرام و قوت نديد * خود آسوده بودن مروّت نديد چو بيند كسى زهر در كام خلق * كىاش بگذرد آب نوشين به حلق ؟ بفرمود و ، بفروختندش بسيم * كه رحم آمدش بر غريب « 5 » و يتيم بيك هفته نقدش بتاراج داد * بدرويش و مسكين و محتاج داد 525 فتادند در وى ملامت كنان * كه ديگر بدستت نيايد چنان شنيدم كه ميگفت و باران دمع * فرو ميدويدش بعارض چو شمع كه زشتست پيرايه بر شهريار * دل شهرى از ناتوانى فكار مرا شايد انگشترى بىنگين * نشايد دل خلقى اندوهگين خنك آنكه آسايش مرد و زن * گزيند بر آرايش خويشتن 530 نكردند رغبت هنرپروران * بشادىّ خويش از غم ديگران * * * اگر خوش بخسبد ملك بر سرير * نپندارم آسوده خسبد فقير وگر زنده دارد شب ديرباز * بخسبند مردم بآرام و ناز به حمد اللّه اين سيرت و راه راست * اتابك ابو بكر بن سعد راست كس از فتنه در پارس ديگر نشان * نبيند مگر قامت مهوشان 535 يكى پنج بيتم خوش آمد به گوش « 6 » * كه در مجلسى ميسرودند « 7 » دوش « 8 » مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماهرويم در آغوش بود مرو را چو ديدم سر از خواب مست * به دو گفتم اى سرو پيش تو پست
--> ( 1 ) . بر . ( 2 ) . مشترى . ( 3 ) . آن . ( 4 ) . روشنايى روز . ( 5 ) . فقير . ( 6 ) . به ياد . ( 7 ) . كه مىگفت گويندهاى خوب . ( 8 ) . شاد .